تبليغاتX
غروب بارانی - faezehjun.BLOGFa.Com

غروب بارانی



172) وقتی رفتم

هيچكي از رفتن من غصه نخورد

هيچكي با موندن من شاد نشد

وقتي رفتم كسي قلبش نگرفت

بغض هيچ آدمي فرياد نشد

وقتي رفتم كسي غصه اش نگرفت

وقتي رفتم كسي بدرقه ام نكرد

دل من مي خواست تلافي بكنه

پس چشه؟ هيچكسي عاشقم نكرد

وقتي رفتم نه كه بارون نگرفت

هوا صاف و خيلي هم آفتابي بود

اگه شب مي رفتم و خورشيد نبود

آسمون خوب مي دونم مهتابي بود

دم رفتن كسي گفت : سفر به خير

كه واسم غريب و ناشناخته بود

اما اون وقتي رسيد كه قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

چهره هيچ كسي پژمرده نبود

گلها اما همه پژمرده بودند

كسايي كه واسشون مهم بودم

همه شايد يه جوري مُرده بودند

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط فائزه | 

171) گل محبوبه

وقتی شب پاشو تو باغا میزاره
نفس گلها می گیره

باره وقتی تاریکی از آسمون می
می گیره دل غنچه ها
وقتی ظلمت قفس گلهارو بسته
گل محبوبه شب بیدار نشسته

دل به تاریکی و ظلم شب نمیده
بوی عطرش تا ته باغا رسیده
اگه محبوبه رو تو گلدون بزارن
همه اطرافش خار و خز بکارن

اگه دیوار بکشن دور وجودش
اگه تهمت بزنن به تار و پودش
عطر محبوبه شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه شب توی قلب غنچه ها پناه داره
شبا که گلها تو تاریکی نشستن
همه از وحشت شب چشمارو بستن

تنشون می لرزه از ترس سیاهی
گل محبوبه تو واسه شون پناهی

عطر محبوبه شب پشت هر دیوار سنگی راه داره
گل محبوبه شب توی قلب غنچه ها پناه داره

نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط فائزه | 

170) عشق

یه آسمون آبی سقف اتاق منه
تو شب یه ماه زیبا چراغ خواب منه
هر صبح سپیده میاد پلکامو باز میکنه
وقتی میخوام بخوابم شب منو ناز میکنه
دنیا به این قشنگی این همه زیباییه
عشقی اگه نباشه زندگی پوشالیه
زندگی پوشالیه
من از گلایه دورم رفتم تو دنیای عشق
منم که بر میدارم میرم به دنبال عشق
میرم به دنبال عشق
ثانیه با لحظه ها زندگی رو می سازه
عشق که قدم میذاره دل خودشو میبازه
دنیا به این قشنگی این همه زیباییه
عشقی اگه نباشه زندگی پوشالیه
زندگی پوشالیه

نوشته شده در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 2:52 بعد از ظهر توسط فائزه | 

169) کفش نقره ای

تويی شاهزاده قصه
من یه دختره فقیر
تو و اون قصر بلوری
من و کلبه ای حقیر
تو و کالسکه زرین
توی جاده های نور
صد هزار دل سر راهت
دلای پر از غرور
گردناشون پر الماس
پیرهناشون همه اطلس
من یه دلداه عاشق
من یه سرگردون بی کس

کفش نقره ای نداشتم
که تورو از تو بگیرم
من عاشق می تونستم
که برای تو بمیرم

تو به دنبال محبت
هر کجا سری کشیدی
تو فقط عشقو می خواستی
به من خسته رسیدی
بین اون دلای عاشق
دلتو به من سپردی
برای پاهای خستم
کفش نقره ای آوردی

کفش نقره ای نداشتم
که تورو از تو بگیرم
من فقط می تونستم
که برای تو بمیرم

نوشته شده در شنبه یکم فروردین 1388ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط فائزه | 

168) تصور کن

تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته
جهانی که هر انسانی تو اون خوشبخت خوشبخته
جهانی که تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نیست
جواب هم صدایی ها پلیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته ای داره نه بمب افکن نه خمپاره
دیگه هیچ بچه ای پاشو روی مین جا نمیذاره
همه آزاد آزادن همه بی درد بی دردن
نهنگها خودکشی کردن تو روزنامه نمی خونی

جهانی رو تصور کن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودکامه بدون وحشت و تابوت
جهانی رو تصور کن پر از لبخند و آزادی
لبالب از گل و بوسه پر از تکرار آبادی

تصور کن اگه حتی تصور کردنش جرمه
اگه با بردنِ اسمش ، گلو پُر میشه از سرمه
تصور کن جهانی رو که توش زندان یه افسانه است
تمام جنگهای دنیا شدن مشمول آتش بس
کسی آقای عالم نیست برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسان تن هر دونه گندم
بدون مرز و محدوده وطن یعنی همه دنیا
تصور کن تو می تونی بشی تعبیر این رویا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط فائزه | 

167) یه نفر

یه نفر بازم کنار پنجره س ، یه نفر عجیب دلش شور میزنه

یکی هم با تیر ، داغ نگاه دو تا چشمو داره از دور میزنه

یه نفر داغ دلش تازه شده ، دلخوشیش یه عکس یادگاریه

یکی هم با غم می نویسه تو دلش ای خدا عجب چه روزگاریه

یه نفر خیری ندیده از حالا پس پناه می بره به گذشته هاش

یکی هم شاعره تا خسته میشه زود میره سراغ دست نوشته هاش

یه نفر خط میکشه رو آرزوش ، سند عشقشو باطل میکنه

یه نفر هر چی که داره تو زندگیش وقف تازه موندن دل میکنه

یکی هست خواب به چشماش نمی یاد شاید علتش غم خستگیه

علت بی خوابی کس دیگه گم شدن تو دشت سر گشتگیه

یکی از بس که نشسته پشت در پُر از غربت شده و بی حوصل س

یکی هم داره به محبوبش میگه چقدر بین من و تو فاصله س

یکی دائم گلدونارو آب میده ، یکی چشم پر اشکش به دره

یکی داره خودشو گول می زنه که میاد حتما بازم تو سفره

یکی آروم با خودش حرف میزنه: « دلت اومد منو تنها بذاری ؟

دلت اومد چمدون دلمو تو فرودگاه دلت جا بذاری؟ »

یه نفر دستاشو برده آسمون از خدا چیزی تقاضا می کنه

یه نفر واسه کسی که نمیاد در خونشو داره وا می کنه

نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 4:33 بعد از ظهر توسط فائزه | 

166) یادگار

پشت عقربه های ساعت کوکی

اون بالا روی طاقچه آبی

مدتهاست که زمان در بالین ابر پنبه ای

در خواب بازمانده

خوابی بی تعریف

مثل تکرار روزها

روزهایی که در انتها به نا کجاست

هر روزی که همیشگی ست و ماندنی

روزهایی که می ربایند عمر را

هر روزی که جلدش در تن جوهر شب

آغشته ی مرکب است

دنیایی مدوّر

دنیایی که شروعش تولد

و پایانش مرگ ست

دنیایی که با تن آمده ایم و

بی تن مسافریم

مسافری بی مقصد

مقصدی که در پشت پرده ی یاد

به یادگار می ماند

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:8 بعد از ظهر توسط فائزه | 

165) یادتان باشد

یادتان باشد اگر روزی باران گرفت

ما هم احساسی از نیلوفر شویم

گاه هم به احترام یک غروب

زیر باران نوازش تر شویم

یک دل انسان اگر روزی شکست

ما هم از این رنج او

" پرپر شویم "

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط فائزه | 

164) یاس

از دل افروز ترين روز جهان

خاطره ای با من هست

به شما ارزانی

سحری بود و هنوز

گوهر ماه به گيسوی شب آويخته بود

گل ياس عشق در جان هوا ريخته بود

من به ديدار سحر می رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط فائزه | 

163) بوسه باد

بوسه باد خزونی با هزار نامهربونی

زیر گوش برگ تنها میگه: طعمه ی خزونی

برگ سبز و تر و تازه رنگ سبزشو می بازه

غرق بوسه های باد و وحشت روزای تازه

می کنه دل از درختا ، می شه آواره ی کوچه

کوچه ای که یادگار روزای رفته و پوچه

میشینه گوشه ی کوچه ، چشم به آسمون می دوزه

می کنه یاد گذشته ، دلش از غصه می سوزه

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1387ساعت 1:19 بعد از ظهر توسط فائزه | 

162) او خبر ندارد !!!

ز غم کسی اسیرم که ز من خبر ندارد

عجب از محبت من که در او اثر ندارد

غلط است هر که گفته دل به دل راه دارد

دل من ز غصه خون است ولی او خبر ندارد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 3:16 بعد از ظهر توسط فائزه | 

161) وفا

من همونم که همیشه غم و غصم بی شماره

اونی که تنهاترینه حتی سایه هم نداره

این منم که خوبی هامو کسی هرگز نشناخته

اون که در راه رفاقت همه هستیشو باخته

هر رفیق راهی با من دو سه روزی همسفر بود

انتهای هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود

هر کی با زمزمه عشق دو سه روزی عاشقم شد

عشق اون باعث زجر همه دقایقم شد

اونکه عاشق بود و عمری از جدا شدن می ترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

چه اثر از این صداقت چه ثمر از این نجابت

وقتی قد سر سوزن به وفا نکردیم عادت

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 11:26 قبل از ظهر توسط فائزه | 

160) هیچکس!!!

هیچکس در دل تاریکی شب

با چراغی به سراغم نرسید

هیچکس موقع پژمردن فصل

با گلی تازه به باغم نرسید

هیچکس !!!

هیچکس بازو به بازویم نداد ای روزگار

گل پریشان شد زمستان شد بهار

از جوانی نیست چیزی یادگار

هیچکس این روزها همدرد و همرازم نشد

باد زیر بال پروازم نشد

هیچکس!!!

نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط فائزه | 

159) هدف پوچ

من از زیبایی و زشتی چه می دانم
نه در خشکی نه در دریا نمی مانم
مرا با خشم یا نفرین
مرا با روزگار تلخ یا شیرین
مرا با سفره ی بیرنگ یا رنگین
نه کاری هست
نه بر دوشم
ز اوقات و ز اوصاف گذشته
رنج هستی
خواب و سرمستی
نه آثاری نه باری هست
و بهر بودنم آسودنم هر دم شعاری هست
فضای ذهن من پاک است از امروز و از فردا و از دیروز
و از هر روز
برای من هدف پوچ است
حیات باد در کوچ است

نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت 0:38 قبل از ظهر توسط فائزه | 

158) نوای غمگین بهار و حرف های همیشگی

سکوت٬ صدای شکستن بغض من

حسرت٬ حسرت این که چرا و چرا ؟!؟

دوری، جدایی٬ شکفتن رنج

صدای قناری غم زده ی خونه

صدایی حرف نگفته و سکوت خرد شده

نگو ... نگو که صدای مرا یاد نداری

نگو که بغض هایم را باور نداری

تنهایی ٬ رنج نگفته و همیشگی

حرف ها ٬ نغمه ها ٬ آوای بی وفایی

ترک ٬ هجرت ٬ صدای سوت قطار سرنوشت

<< همه و همه چیزی به اسم زندگی >>

آرامش خزان و نغمه ی دوندگی

سرای محبت و سردی حرف ها

رفتن دیوهای سفید و فرشته های سیاه

نگاه های معنی دار و اشک های نریخته

دست های لرزان و پژمردن گل سرخ معرفت

نداهای رنج بی نهایت و

ابدی بودن بی کسی

نوای غمگین بهار و حرف های همیشگی

نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 2:49 بعد از ظهر توسط فائزه | 

157) ناامیدی

چند ثانيه تا انتهاي وجودم مانده است

من در انتظار لحظه اي خوشبختي

برگ زرد رؤياهاي بر باد رفته اي شدم

كه در گوشم اشعار نااميدي نجوا مي كرد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 1:23 بعد از ظهر توسط فائزه | 

156) می روم آنجا که...

در گذرگاه زمان به دوردستها می نگرم به آنجا که می خواهم لحظه ای را بی دغدغه در آن مکان رؤیایی سپری کنم. خود را به دستهای مهربان نسیم می سپارم تا مرا با خود به آغوش آسمان ببرد به آن اوج به آن دست نیافتنی!!! از کوچه پس کوچه های شهرم پر می گشایم و به جایی دیگر هجرت می کنم . به جایی که بتوانم عشق را بی ریا بیابم و آن راعاشقانه و بی مشکل در کنج خلوت دلم جای دهم . به جایی قدم می گذارم که آسمان محبّتش بی منّت و خورشید شفقش بی ریا باشد. می روم به جایی که نامش را نمی دانم ولی این را باور دارم که در آنجا نسیم بی رحمانه شاخه نازک وجودم را نخواهد شکست و زمانه بی مروّت گلبرگ هایم را با خنجر زهرآلود و بی عاطفه اش پرپر نخواهد کرد و زیر پاهای سنگین و خشک شده از احساسش لگدمال نخواهد نمود! می روم آنجا که عطر اقاقی ها مصنوعی نباشد صدای چکاوک ها از روی اجبار بر فضا طنین انداز نشده باشد و تولّد گلبرگ ها و شکوفایی از روی اجبار نباشد. می روم به آنجا که فدا شدن ارزش داشته باشد و خاکسپاری عشق درخلوت خانه ی دل بی مراسم سوزناک برگزار شود!!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 5:40 بعد از ظهر توسط فائزه | 

155) منتظر

آغوشم را باز کرده ام و منتظر

منتظر که...

نمی دانم، عشق... خدا... یا مرگ؟؟؟

عشق اشکانم را جاری می سازد و قلبم را مملو از دردی قریب

با مرگ آشنایم اما بیم سختی راه و کمی توشه دودلم کرده است

خدا را می خواهم، با دیده ای گریان و با دلتنگی صدایش می زنم

در آغوشش می گیرم، با دستانش صورتم را نوازش و اشکهایم را پاک می کند

به او می گویم دستش را روی قلبم بگذارد تا کمی آرام شود

آآآآه... بغض سنگینم در آغوشش می ترکد . نفس عمیقی می کشم

می بوسمش و

و تمام...

نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط فائزه | 

154) من کیستم ؟!

بايد بنويسم . هنوز هم بايد بنويسم . هر چند ديگر بهانه اي براي نوشتن ، بهانه اي براي خنديدن ، بهانه اي براي گريستن ، بهانه اي براي زندگي كردن ، ديگر بهانه اي براي هيچ چيز وجود ندارد . مدّت هاست نگريسته ام حتي مدت هاست كه نَخنديده ام . راستي من كيستم . مدت هاست كه ديگر خودم را نمي شناسم . بي قرارم . خسته و ناتوان . اندوهگين و كماكان مُضطَرب و نگران . به كُجا مي روم . مَقصد ناپديد است . روزها سياه و شب ها كبود و ساعت ها سنگين و زجر آور . تو گويي در مردابي دست و پا مي زنم كه هيچم راه نجات نيست . من كيستم ؟ آيا كسي نيست كه پاسخم گويد . من كيستم كه حتي خودم را نمي شناسم . آري درست مي گويم همه اينها من و تنها من هستم كه رو زبه روز در مَنجلاب تباهيم بيشتر فرو مي روم من كيستم ؟ آيا كسي نيست كه بگويد از كجا آمده ام . آيا در اين شهر كسي نيست كه نسيم را بشناسد و بداند از چه رو نفريني اين خاك تيره ام آخر كسي جوابم گويد من كيستم كه چنين شايسته لعن و نفرينم مي دانند آري . حقيقت دارد . من شكستم . من لحظه لحظه در خويش شكستم و فرو ريختم از درون و پيكر نحيفم آوار شد بر سر روح بي قرارم و من به چشم خويش ديدم كه روحم تلاش مي كرد براي رهايي . براي زنده ماندن . براي جُرعه اي نفس كشيدن . امّا چه سود كه من به چشم خويش ديدم كه روحم كه تمامي احساسم به زير ضربه هاي دشنام و نفرين خرد شد و در خود فرو ريخت و از همه آن جز غباري باقي نماند اما چه كس فهميد مرگ يك احساس را ؟ چه كس فهميد زَوال ناگُريز يك سينه چاك چاك را ؟ چه كس فهميد پَژمردن يك لاله سُست ریشه در خاك را ؟ چه كس فهميد سقوط يك روح پاك را ؟

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط فائزه | 

153) من کیستم ؟؟؟

من كيستم جز يك نقطه اي كوچك در ميان دايره اي وسيع

من كيستم جز يك ستاره تنها و دور افتاده در افق هاي دور و تاريك

من كيستم جز پرنده اي كوچك كه به هر كجا كه ميرود كسي به آن دانه نمي دهد

من كيستم جز غنچه اي پژمرده .كسي به من قطره اي آب نمي دهد كه ناگهان باز شوم

من كيستم جز قايقي كوچك كه در ميان امواج درياها گمشده ام و بي كس مانده ام

من كيستم جز يك برگ پاييزي كه روي زمين افتاده و رهگذران روي من پا

مي گذارند و از خرد شدنم خوششان مي آيد

من كيستم جز يك ميهمان كوچك در مهماني تنهايي شبهاي غمگين و سرد خود

آري من فرياد بي صدايي هستم كه صدايم به گوش هيچ كس نمي رسد

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط فائزه | 

152) من در عجبم !!!

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا ، دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

من در عجبم دوست چرا می شکند

نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:31 بعد از ظهر توسط فائزه | 

151) ملاالی نیست

دلم را پاک کردم

تمام خاطراتم را به زیر خاک کردم

اگر بودم اگر رفتم اگر از عاشقی گفتم

نگاهم خیره بر افلاک

زبانم مست از آن بوسه های ناب

که هردم عشق بر من بوسه ها می زد

اگر امروز من لالم اگر در بند و بی بالم

ملالم نیست

اگر با من جفا کردند

اگر گفتند و گفتند و به وقتش گفته ها را باز حاشا کردند

خیالم نیست

که من ره توشه ام را سالها پیش برگفتم

فقط حرف دلم را با خدا گفتم

خیالی نیست

ملالی نیست

فضای ذهن من پاک است

از امروز و از فردا و از دیروز

و از هر روز

فضای قلب من اما

هنوز هم جای دارد

که از باغی و از دشتی

نشانی نو و عشقی نو به دست آرد

خیالی نیست

ملالی نیست

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط فائزه | 

150) مسافر غریب

دیروز وقتی از پس کوچه خیالاتم عبور می کردم به مسافری غریب بر خوردم. نمی دانم چرا در یک لحظه احساس کردم که تنهاییش بر وجود سردم آتش می زند!
کنارش نشستم، از او پرسیدم آیا تنهایی؟ گفت نه من با رؤیای عشقم زنده ام و زندگی می کنم. کلامش تا اعماق وجودم نفوذ کرد. او کسی بود که با رؤیا می زیست. پرسیدم آیا گمشده ای؟ گفت: نه. عشق من همچون فانوسی هدایتم می کند و راه را به من نشان می دهد. پرسیدم : سفر می کنی؟ گفت: من همیشه در سفرم. پرسیدم: غریبی؟ گفت: غربت یعنی چه؟ هنگامی که با تمام وجود گرمای عشقم حس می کنم. ناگهان اشکی از گوشه چشمش سرازیر شد و بر روی زمین چکید. پرسیدم: این اشک برای چیست؟ گفت: حُرمت سکوتی است که هیچگاه شکسته نشده و فریادی است به وسعت پرواز. پرسیدم: سکوت می کنی؟ نگاهم کرد !!! پرسیدم : این نگاه چیست؟ گفت: حرمت کلماتی است که در حصار زمان مانده اند. مسافر غریبه بلند شد، دستم را به گرمی فشرد و گفت: هر گاه خواستی عشقت را به شوریده ای ثابت کنی ، سکوت کن... و رفت . و من همچنان رفتنش را تماشا می کردم تا شاید رفتنش نیز پیامی از عشق را به ارمغان بیاورد!!!

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط فائزه | 

149) مرگ من

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستاني غبار آلود و دور

يا خزاني خالي از فرياد و شور

مر گ من روزي فرا خواهد رسيد

روزي از اين تلخ و شيرين روزها

روز پوچي همچو روزان دگر

سايه اي از امروزها و ديروزها

ديدگانم همچو مرمرهاي سرد

ناگهان خوابي مرا خواهد ربود

من تهي خواهم شد از فرياد و درد

خاك ميخواند مرا هر دم به خويش

ميرسند از ره كه در خاكم نهند

آه شايد عاشقانم نيمه شب

گل به روي گور نمناكم نهند

ليك ديگر پيكر سرد مرا

مي فشارد خاك بي احساس قبر

بي تو دور از ضربه هاي قلب تو

قلب من مي پوسد آنجا زير خاك

بعدها نام مرا باران و باد نرم

مي شويند از رخسار سنگ گور

سنگ گور من گمنام مي ماند

به راه فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط فائزه | 

148) مرگ در مرداب

آه ، اگر راهي به درياييم بو

از فرو رفتن چه پرواييم بو

گر به مُردابي ز جريان ماند آب

از سكون خويش نقصان يابد آب

جانش اقليم تباهي ها شود

ژرفنايش گور ماهي ها شود

آهوان ، اي آهوان دشتها

گاه اگر در معبد گل گشت ها

جويباري يافتيد آوازخوان

رو به استغناي درياها روان

جاري از ابريشم جريان خويش

خفته بر گردونه ي طغيان خويش

يال اسب باد در چنگال او

روح سرخ ماه در دنبال او

بر فرازش در نگاه هر حباب

انعكاس بي دريغ آفتاب

خواب آن بي خواب را ياد آوريد

مرگ در مُرداب را ياد آوريد

نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط فائزه | 

147) ماتم زا

شادی مكن ای آسمان بر نامرادی های دل

افزون مكن با شاديت آوای ماتم زای دل

هجران يار سنگدل بر هم زده كاشانه ام

آشفته كرده دلبرم با ناز خود دريای دل

ديگر مبار ای ابر غم بر سرزمين عشق ما

بی او نمی رويد گل عشقی در اين صحرای دل

پس غنچه های آرزو نشكفته در قلبم فسرد

شد گور صدها آرزو آوای ماتم زای دل

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 1:54 قبل از ظهر توسط فائزه | 

146) ما می خواستیم اما دنیا نمی خواست !!!

ما مي خواستيم اما دنيا نمي خواست

جايِ امني براي عاشقا باشه

دستامون تو دستاي هم بمونه

دلامون تو آسمون رها بشه

خيلي سخته اما فانوس دلُ

آروم آروم ديگه خاموش مي كنيم

هر كي تو چشاي ما زل زد و رفت

مثلِ آيينه فراموش مي كنيم

ما توي تنگ بلوريم مگه نه؟

چرا مثل ماهيا گريه كنيم

هيچكي اشكامونُ باور نداره

اگه صد سالِ سياه گريه كنيد

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 11:21 بعد از ظهر توسط فائزه | 

145) لحظه هایی که...

توی زندگي لحظه هايي هست که احساس مي کني دلت واسه يکي تنگ شده
اونقدر که دلت مي خواد اونارو از روياهات بگيري و واقعا بغلشون کني
وقتي که درب شادي بسته ميشه، يه درب ديگه باز ميشه
ولي اغلب اوقات ما اين قدر به درب بسته نگاه مي کنيم که اون دربی رو نمي بينيم که واسمون باز شده
دنبال ظواهر نرو ، اونا مي تونند گولت بزنند
دنبال ثروت نرو ، چون براحتي از کفت ميره
دنبال کسي برو که خنده رو رو لبت ميشونه
چون فقط يه لبخند ميتونه کاري کنه که يک شب تاريک روشن به نظر برسه
اوني رو پيدا کن که باعث ميشه قلبت لبخند بزنه
خوابي رو ببين که آرزوشو داري
اونجايي برو که دلت مي خواد بري
اوني باش که دلت مي خواد باشي
چون تو فقط يه بار زندگي مي کني
و فقط يه فرصت واسه انجام تمام کارهايي که دلت مي خواد انجام بدي داري
بذار اون قدر شادي داشته باشي که زندگيتو شيرين کنه
اون قدر تجربه که قويت کنه
اون قدر غم که انسان نگهت داره
و اون قدر اميد که شادت کنه
شادترين مردم ، معمولا بهترين چيزارو ندارن
اونا فقط از چيزايي که سر راهشون مياد بهترين استفاده رو مي کنن
روشنترين آينده ها هميشه بر پايه ی يه گذشته فراموش شده بنا ميشه
تو نمي توني تو زندگي پيشرفت کني مگه اينکه اجازه بدي خطاها و رنجهاي روحي گذشتت از ذهنت بره
وقتي به دنيا اومدي، گريه مي کردي
و هر کسي که اطرافت بود مي خنديد . درسته ؟
حالا يه جوري زندگي کن که آخرش
تو کسي باشي که مي خندي و هر کسي که اطرافته گريه کنه و همچنان دوستت داشته باشن
((
و در آخر یک جمع بندی طوفانی ))
سالها رو نشمار ... خاطره ها رو بشمار
مقياس عمر ، تعداد نفسهايي نيست که فرو مي بريم
بلکه لحظه هاييست که نفسمونو بيرون ميديم

نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 2:7 قبل از ظهر توسط فائزه | 

144) لحظه ای

ساحل خاکی من از رفتن تو می ترسد

به کجا باید رفت؟

زیر باران چه کسی می خواند

و به سر انگشت اشاره تو را می گوید

لحظه ای

لحظه ای باید رفت

که نگاه دل من، زیر سم اسب عشق می میرد

لحظه ای باید رفت

که تو از رفتن می ترسی

خواب بودم

مثل هر عاشق تنها شده از دست عزیز

من که از نام تو الهام به دریا دادم

پس چرا می ترسم

که تو از دفتر شعرم بپری

لحظه ای دیدن تو مثل صداقت آبی است

مشکی از بودن تو می ترسد

لحظه ای رفتن تو بی رنگیست

که تنهایی من مثل خیالت باقی است

من و تو می دانیم

که جدایی حکم است

پس چرا به خیال نرسیدن مانیم

من و تو می خواهیم

پس بیا زیر سکوت انسان خانه ای برپاییم

خانه ای مثل اقاقی

از پر مرغابی

گریه ای خواهم کرد

اشکی از آخر اعماق دلم می ریزم

دستی از جنس نیاز واژه ای می خواهد

غنچه از ته یک موج غریب غنچه ای خواهد کرد

غنچه از ترس نیاز به تماشای درخت خواهد رفت

واژه ای خواهد چید

زیر آن برگ سیاه

واژه ای افتاده

رهگذر خواهد رفت

میوه ام را خواهد چید

من درختم

میوه هایم همه از جنس نیاز

در تبلور تازه

نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 8:31 بعد از ظهر توسط فائزه | 

143) کم نورترین ستاره

حتماً برات پيش اومده كه وقتي داري به آسمون نگاه مي كني ، يكي ازت بپرسه

" دوست داري كدوم ستاره مال تو باشه؟ " يا " داري به كدوم ستاره نگاه مي كني؟ "

اكثر آدما مي گن : دارم به پرنورترين ستاره نگاه مي كنم

ولي يادت باشه

اوني كه از همه پرنورتره ، علاوه بر تو ، چشم خيلياي ديگه دنبالشه

به ستاره اي خيره شو كه حتي اگه كم نوره

ولي مطمئني جز خودت هيچ كس ديگه بهش چشم ندوخته

نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط فائزه |